حکايت هائي از ملانصرالدين

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

حکايت هائي از ملانصرالدين

پست من طرف آفتاب في 27/9/2008, 06:33

عده‌اي در بيابان نشسته بودند و غذا مي‌خوردند. نصرالدين كه از آنجا مي‌گذشت، بدون تعارف كنارشان نشست و شروع كرد به خوردن.

يكي پرسيد: «جناب عالي با كي آشناييد؟»

نصرالدين غذا را نشان داد و گفت: «با ايشان»

_________________
هرآنچه که تو خواهی

آفتاب
مدير ارشد
مدير ارشد

تعداد پستها : 2501
Join date : 2008-06-29
Age : 34

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: حکايت هائي از ملانصرالدين

پست من طرف آفتاب في 27/9/2008, 06:33

نصرالدين با امير به شكار رفته بود. آهويي از دور پيدا شد. امير تيري انداخت، اما آهو فرار كرد و تير به او نخورد.

نصرالدين گفت:‌ «آفرين»

امير ناراحت شد.

نصرالدين گفت: ‌«نه، آفرين را به آهو گفتم.»

_________________
هرآنچه که تو خواهی

آفتاب
مدير ارشد
مدير ارشد

تعداد پستها : 2501
Join date : 2008-06-29
Age : 34

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: حکايت هائي از ملانصرالدين

پست من طرف آفتاب في 27/9/2008, 06:34

يک روز نصرالدين در حمام زد زيز آواز و از صداي خودش خوشش آمد. گفت:«حيف است مردم از شنيدن اين صداي خوش محروم باشند.»

از حمام بيرون آمد و رفت بالاي منار و شروع به اذان گفتن کرد. آن هم بي موقع. رهگذري از صداي ناهنجار او ذله شد و از آن پائين داد زد: «حالا چه وقت اذان گفتن است، آن هم با اين صداي نکره؟»

ملا گفت: «اگر صاحب همتي در اينجا حمامي درست مي کرد، مي فهميدي آواز من چه قدر دلنشين است.»

_________________
هرآنچه که تو خواهی

آفتاب
مدير ارشد
مدير ارشد

تعداد پستها : 2501
Join date : 2008-06-29
Age : 34

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: حکايت هائي از ملانصرالدين

پست من طرف محتوى إعلاني


محتوى إعلاني


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد