داستان کوتاه

صفحه 3 از 8 الصفحة السابقة  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8  الصفحة التالية

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف shima في 6/1/2009, 20:41

بانك خاطرات
يك روز خانمي مسن وارد خانه ي سالمندان شد ، بسيار خوشبو، با لباس و ظاهري آراسته و چشماني كه از شدت ضعف تقريبا نا بينا بود.شوهر اين خانم به تازگي فوت كرده بود ، بنابراين او آمدن به خانه سالمندان را ضروري مي ديد.پس از اين كه مدت ها در دفتر خانه ي سالمندان منتظر ماند ، وقتي به او گفتند اتاقش حاضر است با لبخند از جايش برخاست .همچنان كه به كمك عصایش به سمت آسانسور مي رفت ، پرستار به توصيف اتاق كوچكش پرداخت.

اما قبل از اينكه صحبت پرستار تمام شود او مشتاقانه ،همچون كودكي كه اسباب بازي جديدي به او هديه داده اند به پرستار گفت :"من اتاقم را دوست دارم."

پرستار گفت :" شما كه هنوز اتاقتان را نديده ايد." و او پاسخ داد:" جوابي كه به شما دادم هيچ ربطي به ديدن يا نديدن اتاق ندارد. خوشبختي آن است كه فراتر از زمان ، آن را مشخص كني. اين كه اتاقم را دوست دارم يا نه ، ربطي به ترتيب چيدن وسايلش ندارد. بلكه كاملا به اين بستگي دارد كه من چگونه براي ذهنم برنامه مي ريزم. همين الان تصميم گرفتم كه اتاقم را دوست بدارم. اين همان تصميمي است كه هر روز صبح ، موقع بر خاستن از خواب مي گيرم.

صبح ها دو راه پيش رويم است : مي توانم تمام روز را در رختخواب بمانم و مشكلات اعضاي از كار افتاده ي بدنم را بشمرم يا اينكه از رختخواب بيرون بيايم و خداوند را به خاطر همان اعضايي كه هنوز كار مي كنند شكر كنم. هر روز هديه اي از طرف خداوند است و من تا زماني كه زنده ام ، به روز جديد مي انديشم. سنين كهولت همچون حساب بانكي است . از هر آن چه كه در آن پس انداز كرده ايد ، برداشت مي كنيد.
پس نصيحتم به شما اين است كه در حساب بانكي خاطراتتان ، فقط خوشي و سعادت پس انداز كنيد . خاطرات ناراحت كننده را دور بريزيد
avatar
shima
.
.

تعداد پستها : 704
Join date : 2008-07-23
آدرس پستي : shima_kh3@yahoo.com

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف shima في 6/1/2009, 20:42

آهو و الاغ
آهو خیلی خوشگل بود.
یک روز یک پری سراغش آمد وبهش گفت: آهو جان دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشد؟؟
آهو گفت یک مرد خون سرد وخشن وزحمتکش. پری آرزوی آهو را برآورده کردو آهو با یک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو والاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم؛ این خیلی خره.
حاکم پرسید دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه ؛تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت آبروم پیش همه رفته؛ همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید دیگه چی؟
آهو گفت مشکل مسکن داریم خو نه ام عین طویله است.
حاکم پرسید دیگه چی ؟
آهو گفت :اعصابم را خورد کرده. هر چی ازش می پرسم مثل خربهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید: دیگه چی؟
آهو گفت از من خوشش نمی آد ؛ همه اش می گه لاغر مردنی؛ تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد گفت: آیا همسرت راست میگه ؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت چرا این کار را می کنی؟
الاغ گفت واسه اینکه من خرم.

نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید
avatar
shima
.
.

تعداد پستها : 704
Join date : 2008-07-23
آدرس پستي : shima_kh3@yahoo.com

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف shima في 6/1/2009, 20:43

كلاغ و الاغ
یک روز آقا الاغه سوار هواپیما میشه و از شانسش میبینه که یه کلاغ روی صندلی رو به روش باهاش همسفر هستش. سفر آقا الاغه کمی طولانی بود و برای همین حوصلش سر میره و به مهماندار هواپیما میگه تا یه لیوان قهوه براش بیاره و مهماندار نیز اینکار رو میکنه. آقا الاغه که مشغول نوشیدن قهوه میشه یهو کلاغه هم به مهماندار میگه که یه لیوان قهوه براش بیارن. مهماندار خیلی مودبانه درخواست کلاغ رو انجام میدن ولی کلاغ کمال تعجب تا فنجان به دست کلاغ میرسه همه ی قهوه رو میریزه روی مهماندار و شروع میکنه به خندیدن. مهماندار که ناراحت شده بود میگه چرا اینکارو کردی؟ کلاغ در جواب میخنده و میگه دلم خواست.
آقا الاغه ازین کار کلاغ خیلی تعجب میکنه و از طرفی میبینه از بیکاری بهتره . دوباره چند دقیقه میگذره و کلاغ درخواست یک فنجان قهوه میکنه.
مهماندار باز خواسته ی کلاغ رو انجام میده و باز هم مثله دفعه ی قبل کلاغ همه ی قهوه رو روی مهماندار میریزه و شروع میکنه به خندیدن. مهماندار که خیلی عصبانی شده بود باز میپرسه چرا اینکار رو کردی؟ و کلاغ باز هم میگه چون دلم خواست.
آقا الاغه خیلی تحت تاثیر این حرکت انقلابی کلاغ قرار میگیره و با خودش میگه: مگه من چیم ازین کلاغه کمتره که این ازین گنده بازیا در میاره ولی من در نیارم؟ پس تصمیم میگیره همون کار کلاغ رو تکرار کنه.
سریع با جدیت مهماندار بیچاره رو صدا میکنه و یه فنجان قهوه سفارش میده و مهماندار هم میره و سفارش رو میاره و الاغه تا فنجان به دستش میرسه همه ی قهوه رو میریزه روی مهماندار و شروع میکنه به هر هر خندیدن. مهماندار که دیگه واقعا کفری شده بود دو تا از مهماندارای مرد رو صدا میکنه و دست و پای آقا الاغه رو میگیرن و میبرنش در هواپیما تا پرتش کنن پایین که یهو کلاغه از پشت با خنده میگه: تو که نمیتونی پرواز کنی غلط میکنی توی هوا گنده بازی در میاری.
شاید این داستان به نظرتون نکته ی آموزنده ای نداشته باشه ولی یک چیز رو خیلی واضح نشون میده و اون اینکه: قبل از هر اقدام انقلابی اول ببینید آیا شرایط شما با محیط یکی هست یا نه. و نکته بعدی اینکه هرگز نخواهید از کسی گنده بودن رو تقلید کنید چون شاید اون بتونه پرواز کنه ولی شما بال نداشته باشید.
avatar
shima
.
.

تعداد پستها : 704
Join date : 2008-07-23
آدرس پستي : shima_kh3@yahoo.com

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف shima في 11/1/2009, 11:20

این داستانی حقیقی است که در این ایالت اتفاق افتاده. مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی به وانت نوی خود بیندازد و کیف کند. ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را دید که شاد و شنگول با ضربات یک چکش رنگ براق ماشین را نابود می کند. مرد به طرف پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد و با چکش دست های پسر بچه را برای تنبیه او خرد و خمیر کرد. وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند. هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند، اما مجبور شدند انگشتان هر دو دست کودک را قطع کنند. وقتی که کودک به هوش آمد و باندهای دور دست هایش را دید با حالتی مظلوم پرسید: انگشتان من کی در میان؟ پدر به خانه برگشت و خودکشی کرد. دفعه دیگری که کسی پای شما را لگد کرد و یا خواستید از کسی انتقام بگیرید این داستان را به یاد آورید. قبل از آن که با کسی که دوستش می دارید صبر خود را از دست بدهید کمی فکر کنید. وانت را می شود تعمیر کرد. انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان ترمیم کرد. در بسیاری از موارد ما تفاوت بین شخص و عملکرد او را متوجه نمی شویم. ما فراموش می کنیم که بخشیدن با عظمت تر از انتقام گرفتن است. مردم اشتباه می کنند. ما هم مجاز هستیم که اشتباه کنیم. ولی تصمیمی که در حال عصبانیت می گیریم تا آخر عمر دامان ما را می گیرد.
avatar
shima
.
.

تعداد پستها : 704
Join date : 2008-07-23
آدرس پستي : shima_kh3@yahoo.com

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف Rahroo في 5/2/2009, 21:23

به شیطان گفتم: لعنت بر تو باد لبخند زد... پرسیدم: چرا میخندی؟ پاسخ داد:از حماقت تو خنده ام میگیرد! پرسیدم :مگر چه کرده ام؟ گفت: مرا لعنت میکنی در حالی که هیچ بدی به تو نکرده ام! با تعجب پرسیدم:پس چرا زمین میخورم؟ جواب داد:نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای...نفس تو هنوز وحشی است.. تو را زمین میزند. پرسیدم:پس تو چه کاره ای؟ گفت:هروقت سواری آموختی برای رم دادن اسب تو خواهم آمد...فعلا برو سواری بیاموز!!!
avatar
Rahroo
مدير مشاور
مدير مشاور

تعداد پستها : 552
Join date : 2008-06-29
Age : 40

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 27/4/2009, 12:24

نقطه ضعف یا قوت

كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببیند.

در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشور انتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستى نداشتی! یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی. راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است."
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 27/4/2009, 12:27

زرنگ

مردی هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم هم حماقت او را دست می‌انداختند. دو
سکه به او نشان می‌دادند که یکی از طلا بود و یکی از نقره. اما مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می‌دادند و مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه مرد گدا را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند.
مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من از آنها احمق‌ترم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 27/4/2009, 12:29

معجزه

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید، برادرکوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند. پدر به تازگی کارش رااز دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد. فقط پنج دلار. بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر، به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تاداروساز به او توجه کند، ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود. بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جاخورد و گفت: چه میخواهی؟ دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریضِه، می خوام معجزه بخرم. قیمتش چقدراست؟ دارو ساز با تعجب پرسید: چی بخری عزیزم!!؟ دخترک توضیح داد: برادرکوچکم چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد. من هم میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است. داروسازگفت: متاسفم دختر جان!!! ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما رو به خدابرادرم خیلی مریضه ِو بابام پول ندارد. این همهء پول من است. من از کجا میتوانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، ازدخترک پرسید: چقدر پول داری؟ دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت: من میخوام برادر و والدینت را ببینم، فکر میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه. آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم!! نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 27/4/2009, 12:34

پسر و گلدان

روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند.
به ناچار پدرش را به کمک طلبید.
اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود، فکری کرد. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: دستت را باز کن، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید.

پسر گفت: "می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم."

پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: "چرا نمی توانی؟" پسر گفت: "اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد."


گاهی انسان در زندگی به بعضی چیزهای کم ارزش چنان اهمیت می دهد که ارزش دارایی های پرارزشمان را فراموش می کنیم
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 27/4/2009, 12:53

خدایا چرا من؟

قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون (‎Arthur Ashe) آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد ودر بسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد‎.

يكي از طرفدارانش نوشته بود :
چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟

آرتور در پاسخش نوشت :
دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند
۵ ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند
۵۰۰ هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادمي گيرند
۵۰ هزارنفر پا به مسابقات ‏مي گذارند ۵هزارنفر سرشناس مي شوند
۵۰ نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند
۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال
وآن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم
هرگز نگفتم خدايا چرا من؟
وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 27/4/2009, 12:55

خرگوشی که داشت پایان نامه می نوشت

یک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

نتيجه
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 27/4/2009, 13:04

بازرگان

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟؟

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود : مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد !
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 27/4/2009, 13:21

تنها نجات یافته کشتی

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 27/4/2009, 13:24

آرزو

شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :
" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."
پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 27/4/2009, 13:46

همسفر

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم .
بنابراین دست به دعا شدند و براي این که ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه اي از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزي براي خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها ییکه خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی اي آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد، چرا که درخواستهاي او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.
درخواست هاي او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا آمد: او از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم!


اگر مي خواهي خوشبخت باشي براي خوشبختي ديگران بکوش زيرا آن شادي که ما به ديگران مي دهيم به دل ما بر مي گردد . بتهوون
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف NedA في 27/4/2009, 14:49

nader22001 نوشته است:خرگوشی که داشت پایان نامه می نوشت

یک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

نتيجه
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!

اره خيلي مهمه
ولي مشكل اينجاست كه استاد راهنمائي قوي ندارم

h

_________________
من درد تورا ز دست آسان ندهم
دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم
کان درد به صدهزار درمان ندهم

avatar
NedA
admin
admin

تعداد پستها : 2687
Join date : 2008-06-28
آدرس پستي : neda_mi_61@yahoo.com

خواندن مشخصات فردي http://persianjk.lifeme.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 28/4/2009, 00:53

شب فراموش نشدنی

شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :
" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."
پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 28/4/2009, 01:02

پسر خجالتی

سال آخر دبيرستان بودم وخيلي آدم خجالتي تا به اون سن كه رسيده بودم نتوسته بودم دوستي براي خودم پيدا كنم ولي اين اواخر تو راه مدرسه يه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسيري كه من ميرفتم عبور مي كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتي هم بود باهم بودند ولي خودش دختر زيباي بود ، جالب اينكه تا به من مي رسيدند دوست اون دختره محل نمي گذاشت ولي خودش به من چشمك ميزد من اوايل بي تفاوت بودم ولي بعدا'' ديدم نميشه بي تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود .
اين اوخر گاهي وقت ها هم ميخنديد من كه تا اون روز آدم خجالتي بودم داشتم كم كم پر رو ميشدم و دنبال موقعيتي بودم تا طرح دوستي بريزم يه روز گويي كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها ديدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوري باشه بايد بهش پيشنهاد دوستي بدم خيلي به هيجان آمده بودم صدام رو صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنايي ميديد محل نذاشت من شوكه شدم ولي خودمو نباختم دوباره گفتم ميتونم باهاتون دوست بشم برگشت و باخشم بهم نگاه كرد بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نميزديد؟ مگه چراغ سبز بهم نشون نداديد اومد بسمتم و محكم خوابوند در گوشم و با صداي لرزون ولي با فرياد گفت :
ديوونه من مريض ام پلكم خودبخود ميپره حاليته يا بازم بگم
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف behnam al في 28/4/2009, 01:13

nader22001 نوشته است:پسر خجالتی

سال آخر دبيرستان بودم وخيلي آدم خجالتي تا به اون سن كه رسيده بودم نتوسته بودم دوستي براي خودم پيدا كنم ولي اين اواخر تو راه مدرسه يه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسيري كه من ميرفتم عبور مي كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتي هم بود باهم بودند ولي خودش دختر زيباي بود ، جالب اينكه تا به من مي رسيدند دوست اون دختره محل نمي گذاشت ولي خودش به من چشمك ميزد من اوايل بي تفاوت بودم ولي بعدا'' ديدم نميشه بي تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود .
اين اوخر گاهي وقت ها هم ميخنديد من كه تا اون روز آدم خجالتي بودم داشتم كم كم پر رو ميشدم و دنبال موقعيتي بودم تا طرح دوستي بريزم يه روز گويي كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها ديدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوري باشه بايد بهش پيشنهاد دوستي بدم خيلي به هيجان آمده بودم صدام رو صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنايي ميديد محل نذاشت من شوكه شدم ولي خودمو نباختم دوباره گفتم ميتونم باهاتون دوست بشم برگشت و باخشم بهم نگاه كرد بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نميزديد؟ مگه چراغ سبز بهم نشون نداديد اومد بسمتم و محكم خوابوند در گوشم و با صداي لرزون ولي با فرياد گفت :
ديوونه من مريض ام پلكم خودبخود ميپره حاليته يا بازم بگم

این دیگه آخرش بود / کلی خندیدم ولی .....


ممنون آقا نادر
avatar
behnam al
مدير بخش تفريحي
مدير بخش تفريحي

تعداد پستها : 2272
Join date : 2008-12-14
Age : 27

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 12/5/2009, 14:22

دروغگوی حرفه ای

افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره.
افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن.
افسر-میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟
-این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!!
-این ماشین دزدیه؟
- آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می زاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!
-یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟
- بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب .
--یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟
بله قربان همینطوره!!!
با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد.
سروان:-ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟
مرد:- بله بفرمائید !!
گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!
سروان:-این ماشین مال کیه؟
مرد:-مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش !
اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!
- میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟
- البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!
واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !
- میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !!
- ایرادی نداره
مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!
سروان:- من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم تو صندوق عقبتونه !!!
مرد:- عجب !!! ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 12/5/2009, 14:40

زيبايي رايگان است


مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را ميگيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است .

پائولوكوئيلو
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 12/5/2009, 14:41

جرات تلاش كردن

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست .


پائولوكوئيلو
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 12/5/2009, 14:44

دو خط موازي

دو خط موازي زاييده شده اند پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... خط دومي از هيجان لرزيد خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي .... !
در همين لحظه معلم فرياد زد : « دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند . »
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 12/5/2009, 14:46

دو تا دانه توي خاک حاصلخيز بهاري کنار هم نشسته بودند ...

دانه اولي گفت : " من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس کنم " و بدين ترتيب دانه روئيد .
دانه دومي گفت : " من مي ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمي دانم که در آن تاريکي با چه چيزهايي روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالاي سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکي مرا از ريشه بيرون بکشد . نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود . و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .

مرغ خانگي که براي يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد .
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف nader22001 في 12/5/2009, 14:50

تاجر

تاجري پسرش را براي اموختن " راز خوشبختي " به نزد خردمندترين انسانها فرستاد

پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه مي رفت تا اينکه بالاخره به قصري زيبا برفراز کوهي رسيد . مرد خردمندي که او در جستجويش بود انجا زندگي مي کرد

بجاي اينکه با يک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاري شد که جنب و جوش بسياري در ان به چشم مي خورد .فروشندگان وارد و خارج مي شدند .مردم در گوشه اي گفتگو مي کردند .

ارکستر کوچکي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يک ميز انواع و اقسام خوراکيهاي لذيذ ان منطقه چيده شده شده بود خردمند با اين و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختي" را برايش فاش کند . پس به او پيشنهاد کرد که گردشي در قصر بکند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد

مرد خردمند اضافه کرد : معذالک مي خواهم از شما خواهشي بکنم انوقت يک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ريخت و گفت : در تمام اين مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و کاري کنيد که روغن ان نريزد

مرد جوان شروع کرد به بالا و پايين رفتن از پله هاي قصر در حاليکه چشم از قاشق برنمي داشت دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت

مرد خردمند از او پرسيد : ايا فرشهاي ايراني اتاق ناهارخوري را ديديد ؟

ايا باغي را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است ديديد ؟

ايا اسناد و مدارک زيبا و ارزشمند مرا که روي پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کرديد ؟

مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هيچ چيز نديده است . تنها فکر و ذکر او اين بوده که قطرات روغني را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتيهاي دنياي مرا بشناس . ادم نمي تواند به کسي اعتماد کند مگر اينکه خانه اي را که او در ان ساکن است بشناسد

مرد جوان با اطمينان بيشتري اين بار به گردش در کاخ پرداخت . در حاليکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنري را که زينت بخش ديوارها و سقفها بود مي نگريست

او باغها را ديد و کوهستانهاي اطراف را . ظرافت گلها و دقتي را که در نصب اثار هنري در جاي مطلوب بکار رفته بود تحسين کرد . وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزييات براي او توصيف کرد

خردمند پرسيد : پس ان دو قطره روغني که به تو سپرده بودم کجاست؟

مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ريخته است . انوقت مرد خردمند به او گفت : تنها نصيحتي که به تو مي کنم اينست راز خوشبختي اينست که همه شگفتگيهاي جهان را بنگري بدون اينکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کني

گزيده اي ازکتاب کيمياگر اثر پائولو کوئيلو
avatar
nader22001
.
.

تعداد پستها : 168
Join date : 2008-07-20

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: داستان کوتاه

پست من طرف محتوى إعلاني


محتوى إعلاني


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

صفحه 3 از 8 الصفحة السابقة  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8  الصفحة التالية

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد